خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی بلیط هواپیما قیمت گوشی تعمیرات موبایل مشاوره تحصیلی مجله اینترنتی مگیتو مدرک معادل
بستن تبلیغات [X]
یک روز نو
یک روز نو

یه پست مخصوص حرفای ماهی کوچولو


یه روزی ملا با خر پیرش میره بازار. نه واسه سواری گرفتن بلکه از روی علاقه و عادت به حیوون خونگیش. این بود که کنار هم راه افتادن...

چندبار کسانی که از کنارشون رد می شدن با تمسخر بهشون نگاه نگاه کردن و زیر لب و بلند فرمودند:

عجب احمقیه! خر داره ولی کنارش راه میره!!! یکی نیست بهش بگه: تو که خر داری، پیاده رفتنت چیه؟!

بعد از شنیدن چندتا متلک ملا سوار شد تا از شر زبون تلخ بعضیا راحت بشه.

یه کمی که رفتن حرفای متفاوتی همراه با بی احترامی شروع شد :

مردیکه خجالت هم نمی کشه. خر به این پیری سواری گرفتن داره؟! دیگه ول کن این بیچاره رو... پا داری واسه راه رفتن... بعضیا انگار شعور ندارن و...


منظور به اینکه تو جماعت های فضول باشی ها هر کاری بکنی توش حرفه. مهم نیست چه کاری بکنی، چون بلاخره دسته ی دومی پیدا میشه که نظر گرامیشو تو دلش نگه نداره و فکر کنه که باید اینو ارشاد کنم که حتمن به راه من بره!!!

اینه که می تونی دو کار بکنی: یا ساکت بمونی و کار خودتو بکنی (چون درک و فهم طرف اونقدر داغون شده که حتا ارزش بحث کردن نداره) یا یه جوری براش توضیح بدی که:

بتو چه آخه! تو راه خودتو برو، بذار منم راه خودمو برم.

اینایی که فضولند و می خوان واسه همه تکلیف معین کنن، از بچگی تو محیطی رشد کردن که عادت به این کار کردن و هیچ دلسوزی نبوده بتوپه بهشون تا دیگه دخالت تو کار دیگران نکنن. خیلی هنر داریم عیبای خودمونو برطرف کنیم.

گاهی دلم براشون می سوزه که نمی تونن جلوی خودشونو بگیرن. وای بحال وقتی که طرف مقابل بهشون اجازه ی دخالت نده.

خدا همه ی مریضا رو شفا بده بخصوص این دسته رو!

بگو آمین




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،


خواهش می کنم خوندن این مطلب رو از دست ندید.

برای خواندن آن، روی آدرس زیر کلیک کنید:


http://tajavozmamnoo.blogfa.com/




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

بهار داره از راه میرسه و من مثل اول هر بهار، بیاد مادرم بنفشه های بنفش و زرد خریدم تا بالکنیمو صفا بدم.

هر سال اینکار رو با بغض دلتنگی های نبودنش انجام می دادم ولی امسال سعی کردم موقع خرید و کاشتنشون مدام یاد خاطرات خوشش باشم. عشقی که به گلها داشت. لبخند کج اش که معروف بود و اون بغل خوبش که بوی بهترینها رو می داد. بوی خوش لحظه های ناب زندگی. بوی انار. بوی لاواندا. بوی یاس. بوی لبخند. بوی مهربونی...

محض همینم بالکنیم خیلی قشنگ شده.

کاش می شد براتون عکسشو بذارم ولی با این ماس ماسک نمیشه. نمیذاره عکس بذارم.


یه نکته ی جالب:

وقتی تو بلاگفا اتفاقی مطالبی که داشتی می نوشتی می پرید، بیچاره می شدی و باید همه رو از اول می نوشتی و نوشته های احساسی رو نمیشه مثل بار اول نوشت. ولی الآن مطلب نوشته ی بالا پرید و دیدم بصورت چرکنویس سیو شده!

این عالیه.

و دیروز متوجه شدم بلاگفا مطالبی رو که برگردونده خیلیاش فقط اسم و تاریخش هست وگرنه صفحه خالیه. می خواستم آدرس کمکای اجتماعی رو در اختیار یکی از خواننده های کودک آزاری بذارم ولی صفحه خالی بود!!!

مجبور شدم با خانه ی امن تماس بگیرم تا آدرسا رو دوباره برام ایمیل کنند.






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 82 ،
2015-08-09

دیروز خیلی بیکار بودم و درد نداشتم. فکر کردم دکترم گفته هر وقت می تونی یا برو آروم پیاده روی یا کارای سبک بکن.

صابخونه مون هم جمعه زنگ زد و گفت دوشنبه بعد از ظهر نزدیک خونتونم میام یه قهوه با هم بخوریم و من مشتاقانه لبیک گفتم.

فکر کردم برم باغچه ی باریکی که پشت دیوار بالکنیمه رو کمی صفا بدم. چندتا بوته جایی که آفتاب بهشون نمیرسه بودن می تونستم اونا رو جابجا کنم تو باریکه که هم وقتی هر کسی به طرف پارکینگ میره اونا رو ببینه که بهشون سلام می کنن هم آفتاب رو می بینن و جون میگیرن. هم وقتی کریستینا میاد لذت ببره... گل های فوق العاده خوشرنگی دارند.

مشغول بودم و شاید در عرض ربع ساعت کارم تموم شد که صدایی گفت: بانوی انگشت سبز!

برگشتم. زن جوون و خوشگلی که نوزادی به بغل داشت پشت سرم بود. همسایه ی ساختمان روبرو.

لبخندی زدم و گفتم: با منید؟!

گفت بله. من و همسرم همیشه از بالکنیمون به گلای شما نگاه می کنیم و لذت می بریم. همسرم اسم شما رو گذاشته بانوی انگشت سبز!

آی ذوق کردم!‌

تشکر کردم و گفتم خوشحالم در لذت دیدنشون شریکید.

و بعد با اشاره به بالکنیشون پرسیدم: شما اینجا زندگی می کنید درسته؟

گفت بله.

گفتم دیدم که شما هم تازگی گلدونای آویزون گذاشتید و اون گربه ی سیاه آهنی دکوری... خیلی بامزه هست.

گفت من نه، همسرم گلکاری رو دوست داره.

بهش یه گیاه خود رو دادم که خیلی آسون جون می گیره و خوشه ای بلند میشه و بعد میشه ازش قلمه گرفت. گفتم این از من به شما. قول میدم خیلی زود ریشه شو محکم کنه و سبز بشه... اسم من نسرینه.

خندید و گفت: نه... همون انگشت سبز! من جولی هستم اینم دخترم آنابل.

چون تلفظ اسمم برای اینها سخته اصراری نمی کنم هیچوقت (که باید) اما اینبار خودمم از اسم جدیدم خوشم اومد و قبول کردم!


اینجا به کسایی که هر گلی رو بکارن سبز میشه میگن انگشت سبز.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،

وقتی به دوران مدرسه فکر می کنم خنده ام می گیره چون اصلن دانش آموز درس خونی نبودم. همیشه موقع درس پرسیدن معلم که می شد تن و بدنم می لرزید که مبادا صدام کنه. بعد همون موقع تصمیم می گرفتم که دیگه از امشب درس بخونم چون به این نتیجه رسیده بودم که اینهمه ترس و لرز ارزش نداره. بعدشم من دانش آموزم و در حال حاضر کارم درس خوندن و یاد گرفتنه. اما خب، مدرسه تموم شدن اونروز همانا و فراموش کردن قول و قرارهای وجدانی همان!

از هیچ درسی بجز املا و انشا و نقاشی لذت نمی بردم. سختم بود اسم کوه ها و دریاها رو یاد بگیرم و بخاطر بسپارم. برام مهم نبود بدونم کدوم شهر پایتخت کدوم کشوره... اصلن می دونید چیه؟... شاید ریشه ی این فکر نبوغانه ام که همیشه میگم دنیا باید همونجوری که خدا آفرید یه تکه می موند و مرزی وجود نداشت همینه!

از تاریخ بیزار بودم. از بکش بکش هایی که هیچوقت اسم سربازهایی که جونشونو فدا می کردن آورده نمی شد، بلکه فقط اسم شاه اون زمان بود که مردم بینوا رو فرستاده جلوی توپ و تفنگ و شمشیر و... تا بتونه تکه جواهر بی نظیری مثل دریای نور و یا کوه نور رو مثلن تصاحب کنه . بعد اونو روی یه تاج کار میذاشتن و میذاشتن رو کله ی نادر نامی که شاه بود. اسم ملکه چی بود!؟ هیشکی می دونه؟! (لابد مهم نبوده)

البته فکر نکنید دارم می گم اونموقع اینجوری فکر می کردما... نه! بعدها که سنم بیشتر شد و مدرسه تموم شده بود به این نتایج درخشان رسیدم. اونموقع فقط دلم می خواست کسی کاریم نداشته باشه و بهم فشار نیاره که: نسرین فردا امتحان داریا!‌پاشو برو یه ذره درس بخون!

و من جواب همیشگی رو بدم: بعدن!

زبان عربی و انگلیسی هم همیشه عقب بودم. می گفتم: آخه به چه دردم می خوره بدونم انگلیسیا چجوری حرف می زنن؟ چرا همه ی دنیا به یه زبون نباید حرف بزنن؟! چرا واسه مردم دردسر درست کردن اینا؟... فیزیک و شیمی رو هم هیچوقت نفهمیدم و کلن با وجودیکه مدرسه و همشاگردیامو خیلی دوست داشتم اما از درس بیزار بودم.

بعدها که مثلن بزرگ شدم چند بار وارد بحث های روشنفکری هم شدم ولی به این نتیجه رسیدم که حرف زدن از دو موضوع بیخود و بی نتیجه هست: مذهب و سیاست.

چون در هر دو مورد هر کسی به اندازه ی مطالعات، شنیده ها و مسایلی که تو زندگیش باهاش روبرو بوده هر دو راه رو انتخاب کرده... یا بهش به ارث رسیده و تصمیم گرفته همونو کم یا زیادش کنه و واسه بچه هاش به ارث بذاره. بهرحال شخصن هیچوقت ندیدم در چنین بحث هایی، کسی به نتیجه ی دیگه ای برسه، برعکس در مورد گزیده ی خودش جری تر هم شده.

کلن عادت داریم گوش ها و چشم هامونو در مقابل حرف های مخالف و یا جدید ببندیم. هنری که اگر داشتیم، می تونستیم تجربه های جدیدتر و احیانن زندگی بهتری داشته باشیم. و من یکی از کسانی بودم که تو زندگی دیر گوش و چشمم رو باز کردم. خودم مطالعه کردم و انتخاب کردم چی رو درست می دونم و فکر می کنم با عقلم جور در میاد. تنها چیزی که هیچوقت ازش سر در نیاوردم فلسفه بوده و هست که هیچوقت برام جالب نبوده که بخوام مطالعه ای داشته باشم. سعی کردم ولی نتیجه ای نداشت.

در بعضی موارد هم اونقدر تجربه داریم که می دونیم راهی که انتخاب کردیم تنها راهیه که زیر پوستش راحتیم. خیلی وقتا اشتباه می کنیم ولی مگر نه اینکه همیشه اشتباه رفتن آسونتره و انجام کار درست سخت تر؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،

عاقا حتمن یه سر بیاین به این آدرس و هر چی کودک درونتون می خواد شلوغ کنید. شادی و خنده برقراره


بر قرار باشید

مهمانی خانه ی یه دوست خوب






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،

زمستون داشته باشه زورای آخرشو بزنه و یه لیوان بزرگ شیر ـ قهوه که بخار اون تو دلت رو گرم می کنه تو دستات باشه.

دردت اونقدر کمه که می تونی راحت لبخند بزنی و مسخره اش کنی.

پرده رو بزنی بالا و ببینی یه روز آفتابی و قشنگه.

پسرت از اتاقش میاد بیرون و صبح بخیر میگه... داره میره سر کار... کفشاشو که می پوشه سرشو بالا میاره و با دوتا چشمای قشنگش که تو دنیا لنگه ندارن بهت زل می زنه و میگه: روز خوبی داشته باشی.

اونو بگیری تو بغلت و جون بگیری. تمام خوشی دنیا بشه یه ذوق بزرگ از داشتنش و بگی: برو بسلامت.


همین برای لذت بردن از یک روز کافیه... بیشتر از کافی.


روز خوبی برای همه آرزو می کنم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،

می دونید که خیلی تنهام. گاهی پسر یا برادرم از روی دلسوزی بهم می گفتند دوستای قدیمیتو پیدا کن و باهاشون رفت و آمد کن. برو بیرون و اینقدر تو خونه تنها نشین و...

من اما مدتهاست با تنهاییم خو گرفته ام و یاد گرفته ام اوقاتم رو چجوری پر کنم که البته باز گاهی نمیشه هیچ کاریش کرد. نه حوصله ی تلویزیون دارم نه جدول حل کردن نه نت و نه حتا بالکنی قشنگم. (گفتم گاهی) که اونم گذراست و بلاخره می گذره. همیشه فردا تو راهه.

مدتی قبل یه دوست قدیمی رو تو مطب دکتر دیدم و سلام احوالپرسی کردیم. اواخری که دیدمش خیلی ناراحت بود چون همسرش مدام می رفت قمار خونه و مشروب زیاد می خورد.

دختر و پسر سالمی از نظر رفتاری و جسمی داشت که درساشون در حال تموم شدن بود و تو خونه ای بزرگ و چهار اتاق خوابه زندگی می کردن.

خودش هم چند روز در هفته کار می کرد.

خیلی از شوهرش ناراضی بود و مدام می گفت: کی از دستش راحت میشم؟ هر چی میگم از هم جدا شیم دیگه خسته شدم از همه جور سرویس دادن و تحمل کردن عادتای بد، شرشو نمی کنه. گریه می کنه می گه من هیچکسو ندارم. خب من چکار کنم؟ دیگه نمی تونم تحملش کنم. من مگه چیم از بقیه کمتره؟ منم یه زندگی خوب می خوام. مسافرت، لباسای گرون، رستورانای شیک و... همینی که زن های دیگه دارن. من ترجیح میدم خودم تنها باشم تو یه اتاق که آرامش داشته باشم. هیچکس منو درک نمی کنه، نمی دونه با چنین مردی زندگی کردن چقدر سخته...

خلاصه تا دو سه هفته پیش بعد از چند سال دیدمش و گفت که از همسرش جدا شده و دولت یه خونه ی یه اتاق خوابه در اختیارش گذاشته با اجاره بهای خیلی کم. دیگه هم کار نمی کنه و اوقاتشو با دو تا نوه هاش می گذرونه. دختر گلش یه شغل خیلی خوب با حقوق بالایی داره و با یه مرد ایتالیایی ازدواج کرده.

خیلی خوشحال شدم و سراغ پسرشو گرفتم: او هم شغل خوبی داره و یه آپارتمان یه خوابه واسه خودش قسطی خریده و داره زندگیشو می کنه.

بهش تبریک گفتم که به هر چی تو فکرش بوده رسیده. و او شروع به عقب گرد کرد:

ـ نه بابا خونه ای که بهم دادن خیلی کوچیکه. وقتی نوه هام میان نمی تونن بازی کنن. مجبورم ببرمشون پارک بغلی یا توی ساحل. آخه خونه ام پنج دقیقه ایه دریاست.

ـ خب لااقل جدا شدی و حالا دیگه حس بد قبلی رو نداری.

ـ نه نسرین چی میگی! تو نمی دونی چقدر تنهایی سخته. من خیلی دارم زجر می کشم... بعد انگار یادش اومد که من هجده ساله تنهام اضافه کرد: البته تو هم تنهایی.

گفتم من به تنهاییم خو گرفتم. دوستش دارم. یه جورایی با هم کنار اومدیم.

گفت وقتی به سن من برسی دیگه اینو نمی گی... (چند سال از من بیشتره)

خلاصه هر چی می رشتم پنبه می کرد.

وقتی رفت حس کردم خیلی انرژیم گرفته شده. چون هی سعی کردم تشویقش کنم که جنبه های خوب زندگیشو رشد بده، او مدام سعی می کرد یه جور محکومم کنه که من نمی دونم او چقدر تو زندگیش زجر کشیده. منهم مدتی ساکت فقط بهش گوش دادم چون فکر کردم شاید ندونسته دارم قضاوت می کنم. علاوه بر اون، از اینکه به کسی تو هر موردی اصرار کنم بدم میاد. همونطوری که اگر کسی بهم پیشنهادی داد و بهش توضیح دادم به چه علتی اون کار رو انتخاب کردم و او باز اصرار کنه که: نه!!! اشتباه می کنی!!! تو باید (!!!) این و اون کار رو بکنی بیزارم.

اما فکر کردم این روحیه داغونه و من اگه دوستشم باید سعی کنم یه کم بهش انرژی مثبت منتقل کنم. اما راه نمی داد. ولی اگه هم ساکت می موندم می پرسید: داری گوش میدی؟

مثلن می گفتم چه روز قشنگیه امروز. می گفت ولی سرده.

می گفتم چقدر خوبه دوباره همو دیدیم. می گفت ولی کلی وقته همو ندیدیم... هر چیز مثبتی رو اشاره می کردم یه منفی پشتش می چسبوند و بقول معروف فقط نصفه ی خالی لیوان رو می دید. بعد شروع کرد از گذشته ای که همسرش خراب کرده و نفرین می کرد. می گفتم ول کن جانم دیگه باهاش نیستی، از این ببعد همونجوری که دوست داشتی زندگی کن. می گفت دیگه دیره. حالا که پیر شدم؟!

و بعد از نیمساعت می گفت که می خواد دوست پسر بگیره چون تنهاست. و اصرار به من که: تو هم بگیر!

زودی می چسبیدم به همین و می گفتم: خب چرا نه؟ اگه دوست داری حالا آزادی.

فورن اخماش می رفت تو هم که: کی دیگه الآن میاد با من دوست بشه؟ یه مشت پیر و پاتال که باید پرستاریشو بکنی.

گفتم دوست بشی اون موقع مریضیش تو خونه خودشه، چرا تو پرستاری کنی؟

گفت: نه... خارجی که دوست ندارم ایرانی هم میرن برام حرف در میارن یا فقط محض چیز بخصوصی میان جلو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

خداااااااااااااااااااا

دلم می خواست پاشه بره خونه شون. واقعن حس می کردم نا ندارم. با بی حالی پرسیدم: خودت فکر می کنی چکار باید بکنی که زندگیتو بهتر و شاد کنی؟

فکری کرد و گفت: نمی دونم... هیچی... من وقتی جوون بودم و ازدواج کردم با امید زنش شدم. (آی از این کلمه ی زنم زنش شوهرم شوهرش بدم میاد)

ولی او خیلی اذیتم کرد بعدشم که اینجا اومدیم همش باید قمار و مشروبشو تحمل می کردم. هر وقت براش اینهمه غذاهای خوشمزه درست می کردم کوفت می کرد قدر نمی دونست و فکر می کرد وظیفه مه و...

گذاشتم حرفاش تموم بشه و بعد دستشو گرفتم و گفتم: قربونت برم، تموم شد. اونا مال گذشته بود. الآن رو بپا که همینم از دستت نره. چرا گذشته رفته تو ولش نمی کنی و بری. دیروز رو بذار واسه همون دیروز. بچسب به امروز و حال رو دریاب. نذار گذشته ات خراب شده امروز و فرداتم نابود بشه.

خیلی صریح گفت: نمیشه عزیز!

شما بگویید چکنم؟

کلی وقت بود اینقدر طولانی ننوشته بودم ببخشید اگه خسته کننده بود.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،

امروز تجریه ی خوبی داشتم که موجب شد تصمیم خودمو بگیرم.


یه هفته ای بود بند کرده بود بریم رستوران!‌ و من بعد از بار اول دیگه تعجب می کردم چرا اصرار می کنه وقتی من بهش گفتم که تو رژیم بخصوصی هستم و باید قبل از عمل چند کیلوی دیگه کم کنم؟ اما باز توضیجح می دادم که: من تو هر برنامه ی غذایی که داری نمی تونم شرکت کنم.

روز بعد می پرسید: سالن تو بزرگه من جام تنگه... چندتا از دوستامونو دعوت کنیم بیان اینجا ناهار یا شام دور هم باشیم؟ می گفتم نه عزیزم. من نمی تونم توی هیچ برنامه ی غذایی باشم.

یه بار گفت: خودمون غذا میاریم تو آشپزی نکن. میگم هر کی یه ظرف بیاره... می گفتم مشکل من آشپزی نیست، خوردنه.

ـ خب تو نخور. بیا با ما باش ولی غذای خودتو بخور. می گفتم می تونم اینکار رو بکنم ولی خب اذیت می شم. نمی خوام که خودمو زجر بدم.

دوباره شب زنگ می زد که...

تا اینکه پریروز دکتر تغذیه ام گفت دیگه شروع کن به غذا خوردن اما نصف قبل بخور و من اشتباه بزرگی کردم بهش گفتم او چی گفته.

دیروز صبح برادرم بعد از یک سال و نیم اومد پیشم. خیلی خیلی خوشحال بودم. او زنگ زد و بهش گفتم: ببخش عزیز برادرم اینجاست بعد بهت زنگ می زنم. گفت بیا فردا ناهار بریم رستوران به برادرت هم بگو بیاد!!!

گوشیو گذاشتم و اول یه ذره حرصی شدم ولی زود زدم زیر خنده و واسه برادرم گفتم. گفت خب یه بار برو. اتفاقن خوبه خودتو امتحان کنی که در برابر غذای آماده و بوی کباب می تونی قوی باشی یا نه. که البته می دونم تو می تونی. ما هم شاید بیایم.

گفتم جدی میای؟

گفت میرم خونه به سودابه (همسرش) میگم و بهت خبر میدم و خلاصه امروز ظهر رفتیم.

اولن خیلی عجیب رفتار کرد. از دو ساعت قبل زنگ زد که من بیام دنبالت؟ گفتم الآن خیلی زوده. هنوز باز نکرده بعدشم من واسه ساعت یک رزرو کردم. گفت رزرو که نمی خواست بابا. می رفتیم. گفتم بهرحال چون یکشنبه هست روز شلوغی کارشون من نخواستم ریسک کنم. بعدشم باز زوده بریم چون اونا ناهار رو از دوازده و نیم شروع می کنن و حالا یازده هم نشده!

گفت ترافیک سنگینه (این جاده روزای یکشنبه خیلی خلوته) و راستی من بلد نیستم! گفتم مگه تو نگفتی رفتی و غذاش خوبه! گفت چرا ولی با دخترم رفتم یادم نیست. گفتم نگران نباش من بلدم و بخاطر اینکه دو سه بار رفتم می دونم یه شنبه ها ترافیک بدی نداره. شاید نیمساعت تا چهل دقیقه تو راه باشیم.

گفت نه... یه ساعت راهه! (خدااااااااااااا کاش اونروز نرفته بودم دکتر)

گفتم بهرحال من دارم میرم دوش بگیرم و تو دیشب گفتی دوازده میای دنبالم من آماده نیستم. گفت پس من یازده و نیم میام دنبالت.

حالا صبح تا اونموقع من داشتم تاب توی بالکنیمو رنگ سفید می زدم. دستام پر از رنگ و قلم موی نشسته و رو زمین هم قطره قطره رنگ ریخته بود که هنوز تمیز نکرده بودم. دیدم باید شروع کنم به واکنش وگرنه بیچارم می کنه.

گفتم نه عزیزم. من کار دارم و نمی تونم دوازده که قرارمون بود بیای من حاضرم.

قطع کردیم. یه ربع به دوازده زنگ زد که: من دم در وایسادم تا بیای!!!

کفشمو پوشیدم و رفتم.

تو راه که مغزمو از بس از امور شکمی و غذا حرف زد خورد. نوه ی شیرینشو هم آورده بود. یه پسر بچه ی دوست داشتنی شش ساله و فوق العاده مودب. تا یه زنگ تفریح به خودش داد برگشتم و شروع کردم به حرف زدن با او که حوصله اش سر رفته بود. منتها این دوستم یه عادت دیگه داره که من همراه خوبی نیستم.

دوست داره مدام حرف بزنه. اونم از هر چی منفیه و هر چی بار سنگیه و هر چی بلا که همشم فقط به سر او اومده. مدام تو حرفامون می پرید. منهم که دیگه از امروز طاقتم طاق شده زود و مختصر جوابشو می دادم و دوباره بر می گشتم به عقب.

گفت: ولش کن ای خیلی خجالتیه سختشه با تو حرف بزنه.

گفتم بنظر میاد با من مشکلی نداشته باشه... بذار ببینم... برگشتم و شروع کردم به خندوندنش. کلی با هم دوست شدیم و وقتی رسیدیم اومد نشست بغل دستم. تا بقیه بیان که دیگه حسابی با هم جور شده بودیم. او هم آوردیم تو جمعمون که حسودی نکنه.

مردم می اومدن و گارسن ازشون عذرخواهی می کرد و راهشون نمی داد چون فول بوک بود!‌ رستوران خیلی خوبیه اما کوچیکه.

من فسنجون سفارش دادم ولی فقط تونستم یه گوشه ی خیلی کوچیکشو بخورم. او که حالا اینورم بود از جوجه کبابش گذاشت تو پیشدستیم. یواش بهش گفتم نذار لطفن نمی تونم بخورم. فکر کنم معده ام عادت کرده به سوپ و غذای سفت رو قبول نمیکنه. دوباره یکی دیگه گذاشت!!!

تکه ی جوجه رو خوردم و کاسه ی فسنجونو گذاشتم روبروش و عقب نشستم چون واقعن بیشتر از چند قاشق نتونستم بخورم. دل درد گرفته بودم.

هنوز تمام نکرده بود ازم پرسید: دسر چی بخوریم؟ من نون خامه ای می خوام یا رولت با چایی.

نون خامه ای؟!!!

من با این یکی اصلن هیچوقت تو زندگیم شوخی نداشتم. گفتم منم شاید یه نون خامه ای بگیرم اما فقط یه گاز بزنم . و واقعن یه نون خامه ای نارنجکی رو چهار قسمت کردم و یه قسمتشو با احساس خیلی بدی خوردم. چون می دونستم که نباید.

بقیه رو زدم سر چنگالش چون ناراحت شد که رولتش خیلی کوچیکه و شش دلار هم باید بده.

موقع حساب کردن شد به گارسن گفت من حسابمو جدا می خوام خودم بپردازم. گفت نمی تونم. باید میزی حساب کنم یکیتون بدین و بقیه به اون یکی حساب کنه.

برادرم گفت مهمون ما باشید ولی او که چند پرس دیگه هم داشت برای بچه هاش می برد خونه قبول نکرد. اونقدر با صدای بلند حرف می زد و می خواست بدونه قوری چایی چقدر سهمش میشه و من هر چی یواش می گفتم بابا سخت نگیر چایی رو بذار مهمون من باش. ول کن... میگفت نه.

پاشد رفت سر صندوق ولی همه ی مشتری ها می شنیدیم چی میگه... خلاصه میز ما شد تابلوی رستوران. و برای من و او : ناهار آخر در رستوران

زن داداشم پاشد رفت بیرون با دوستش. چیزی نگفت ولی نمی دونم بخاطر آبروریزی او بود یا چیز دیگه ای. بهرحال توبه!


وقتی رفتیم تو ماشین گفت بیا هر یکشنبه بریم ناهار یه جایی. روزای دیگه هم تنها نشینیم تو خونه. بریم اینور و اونور.

گفتم نه عزیزم من نمی تونم. من تا یه سال دیگه همین بسمه. تو خوبی اما من اضافه وزن دارم و باید رعایت کنم. بیام رستوران نمی تونم و نمی خوام دوباره برگردم سر پله ی اول.

گفت چیه آخه تنها هی می شینی تو خونه. هر دومون دق می کنیم!

تو دلم گفتم نسخه واسه خودت بپیچ. گفتم: من از تنهاییم لذت می برم بعدشم همیشه کاری هست که انجام بدم. مثلن امروز که زنگ زدی من تازه تاب توی بالکنیمو رنگ زده بودم. فردا یه سری دیگه باید بزنم. پس فرداش قسمت تحتانی رو رنگ می کنم و خلاصه هر روزی میشه کاری پیدا کرد و انجام داد.

گفت پس هفته ای یه بار بریم ناهار بیرون.

گفتم نه ممنون

اصرار که:

خب هر دو هفته یه بار (!!!)

دیگه جوابشو ندادم. فکر کردم یا دارم فقط لبامو تکون میدم در برابر ایشون یا او گوشش سنگینه که این دیگه مشکل من نیست.

گفت امشب برنامه ات چیه!

راحت جواب دادم:

الآن میرم خونه یه لباس راحت می پوشم. بخاری رو روشن می کنم و می شینم رو مبل با یه استکان چایی و کتاب جدول جانم. بعدشم برنامه تلویزیون و خواب.نوه اش صدام زد و درباره ی مدرسه اش با هم حرف زدیم تا رسیدیم خونه ی ما.

این تجربه ی خوبی بود گون دیگه وقتی با کسی نمی تونم همصحبت خوبی باشم هیچ قراری نمی ذارم. هر وقت تو خیابون همو دیدیم سلامی و علیکی






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،
2015-08-16

خوندن این مطلب رو به همه ی دوستان پیشنهاد می کنم


http://almatavakollll.blogfa.com/post/1898




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2398
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 30
  • بازدید این ماه : 3
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه